تبليغاتX
سایت بزرگ حاج عبدالرضا هلالی - *مهدی نیمی شرقی و نیمی غربی*

 مسلمان شد و شاید این راضی باشد برای فتح غرب و جهان مسیحی به دست مهدی یه روزی به کار خواهد آمد این که ایشان در واقه نیمی شرقی و نیمی غربی هست از جهت نژادی چندین نفر شاید شش نفر از ائمه اهل بیت مادرانشون عرب نبودن از نژادهای دیگری بودن و اون مسئله ی نژادی و عربی گری و.... اینا نبود البته اون جوهر خاصی که نسل به نسل از ابراهیم و اسمائیل به پیامبر و از طریق او به اهل بیت رسید که می دونید اینا به خود پیامبر از جهت نسبی فرزند اسماعیل و ابراهیم اند اون گوهر الهی در اونا محفوظ موند .مادران چند تن از ائمه ما از بدترین و پایین ترین موقعیت های اجتماعی انتخاب می شدند یعنی جز بردگان بودند یعنی اسیر های جنگی که تو جنگهای بنی عباس و بنی امیه در جنگاشون اینا اسیر می شدند و به کشورهای اسلامی آورده می شدند بین خانوادهای مسلمان تقسیم می شدند اسیرهای جینگی رو میگم ..و مادر چند تن از ائمه ما همین اسیرا بودن یعنی بزرگترین انسانهای تاریخ که الگوی انسان کامل و الگوی بشریتند از مادرانی به دنیا اومدند که ظاهرن تو طبقه بندی ها اجتماعی اقتصادی و سیاسی جز طبقات بسیار پایین بودن طبقاتی که اصلا به حساب نمی یومدن از جمله مادر مهدی از چنین وضعی اومده و قضییه ی جالبی داره که بشر بن سلیمانی هست که میگه: یه روز امام هادی پدر امام حسن عسگری من و خواست و به من گفت که راضی بزرگ و با تو می خوام در میان بگذارم بعد میگه نامه ای به من داد که امام هادی با خط رومی نوشته بود و پرسیدم معنی این نامه چیست کلمات بسیار لطیف با خط بسیار زیبای رومی نوشته بود با مبلغی پول به من داد و گفتش که این قضییه رو با کسی در میون نگذار حرکت کن به سمت بغداد در فلان روز در کنار آب فرات قایق های میان که اسیرهای جنگی که از نبرد با امپراطوری روم برگشتند اینهارو میارن خودتو به جمع اون اسیرا برسون قرار بود قضییه رو به کسی نگه الان همه ما میدونیم و شما هم اگر تا آخر بخونید می فهمید .وقتی به جمع اسیرها رسیدی بین اونها بعضی زنان اسیر هستند و بین اون دختران و زنانی که اسیراند دنبال خانومی بگرد با این خصوصیات که لباس حریر بر تن داره و اخلاقش اخلاق انبیایی هست حیا داره نمی گذاره بهش دست بزنند نمی گذاره بهش نگاه کنن و فاصله میگیره و عفت و حیا داره اون دخترو پیدا کن و این نامه من و به اون بده که بین اسیرا هست او هم میدونه که باید منتظر چه کسی و چه چیزی باشد او خوابی دیده است که وقتی این نامه رو به اون بدهی او متوجه میشه که از چی می خوای سخن بگی تو نمی خواد توضیح بدی فقط نامه رو دست اون بده و اختیار دست و اون هست بگذار اون خودش تصمیم بگیره که دوست داره با تو بیاد یا نه این بشر بن سلیمان میگه من رفتم خودمو بین اسیرها رسوندم و اون دخترو پیدا کردم و نامه رو به اون خانوم رسوندم و وقتی نامه رو باز کرد دیدم چشمانش پر از اشک شد گریست نامه رو بوسید و بویید و به صورت خود نزدیک کرد و به من گفت به هر ترتیب و به هر قیمتی که شده من رو با خودت ببر و سوگند خورد که اگر من و به هر کسی دیگر بده اون کسی که مسئول توزیع این اسیرا بود اگر به هر کسی دیگری بفروشید و بدهید من را زنده نخواهد دید میگه اصرار ایشون تمام شد و خلاصه با من آمد ولی می دیدم این نامه رو مدام می بوسه بهش گفتم شما که نویسنده این نامه رو نمی شناسی چرا نامه رو اینقدر می بوسی گفت من ملیکا هستم و از نوادگان قسصر روم و نسب مادری من از حضرت شمعول از حواریون مسیح می رسد و امام زمان از نسب مادری به شمعون می رسه که از حواریون حضرت عیسی هست و از اولیا ی بزرگ خداست ملیکا میگه من رو بارها خواستن به بزرگان روم یا اشراف دربار بدن و این ازدواج هر باری یه مانعی پیش آمد و صورت نگرفت و برای من روشن بود که این ازدواج موانعی که براش صورت میگیره غیر طبیعی هست شبی در خواب دیدم که مسیح و شمعون و حواریون وارد اتاق من شدند و بعد در باز شد پیامبر اسلام از در وارد شد و من رو از مسیح برای پسر خودش خواستگاری کرد و مسیح پاسخ مثبت داد و تو خواب این ازدواج صورت گرفت و من ترسیدم این خواب برای پدرم و خویشانم که همه از بزرگان روم بدند ترسیدم برای اونها اصلا تعریف کنم بعد خواب های دیگری دیدم دیدم فاطمه و مریم رو که از این ازدواج با من صحبت می کردن و چند بار خواب کسی رو دیدم که قرار با اون ازدواج کنم یعنی امام حسن عسگری چند بار خواب این مرد رو دیدم اون و هنوز ندیدم می شناسم من این خط و نامه رو می شناسم و اونجا من از پدرم می خواستم که همراه اسیرهایی که از مسلمانان قرار بود به دست ما برسه بدرفتاری نکنن تا یک بار امام حسن عسگری رو در خواب دیدم در خواب از جنگی میان روم مسلمین خبر داد و از من خواست که با اون سپاه روم به جبهه بیام و من به اون جبهه آمدم و در اون نبرد ما شکست خوردیم از مسلمان ها و من اسیر شدم و من همه ی این اتفاق های رو قدم به قدم پیش بینی می کردم و منتظر بودم که حالا مارو جز اسیرها به بغداد آوردن کجایی تو اونهایی که قرار بود اون نامه رو به من نشون بدن ..من منتظر تو بودم و نام واقعی من ملیکا هست و خودم و نرگس معرفی کردم چون ملیکا نام هایی بود که طبقاتاشراف و بزرگان روم می دادن و نرگس نامی بود که بیشتر بردگان و فقرا قرار می دادن میگه من خودم رو به سربازان مسلمان خودم رو نرگس معرفی کردم و نام واقعی من رو اگر بدانند اینها به این آسونی من رو به تو تحویل نمی دادند ..اما اولین ملاقات ملیکا با امام حسن عسگری که بعد با هم ازدواج می کنن ملاقات خیلی جالبی هست امام حسن عسگری وقتی با ایشون رودررو میشن و صحبت می کنن بهشون می گن که اختیار با خوده شماست چه می خواهی این خانم جواب میده شرافت عبدی رو می خوام امام حسن بهش میگم که می دانی فرزند تو شرق و غرب جهان را خواهد گرفت و جهان را از عدالت خواهد گرفت .ممنون که خوندید حتما نظر بدید

نوشته شده توسط حاج عبدالرضا هلالی در ساعت 22:42 | لینک  |