«دوگانگي موجود ميان مديران کشور بيش از آن که جنبة شخصي داشته باشد، به اختلافِ دو بينش مربوط ميشود.
يک بينش معتقد و ملتزم به فقاهت و اجتهاد، اجتهادي که در عين زنده بودن و پويا بودن بايد سخت ملتزم به وحي و تعبّد در برابر کتاب و سنت باشد. بينش ديگر در پي انديشهها و برداشتهاي بينابين که نه به کلي از وحي بريده است و نه آنچنانکه بايد و شايد در برابر آن متعبّد و پايبند و گفتهها و نوشتهها و کردهها بر اين موضعِ بينابين گواه.
بينش اول در برابر بيگانگان و هجومِ تبليغاتي و سياسي و اقتصادي آنها سخت به توکل بر خدا و اعتماد به نفس و تکيه بر توان امّت اسلامي و پرهيز از گرفتارشدن در دام داوريها با دلسوزيهاي بيگانگان معتقد و ملتزم.
بينش ديگر هر چند دلش همين را ميخواهد و زبانش همين را ميگويد و قلمش همين را مينويسد، اما چون همة مختصاتِ لازم را براي پيمودنِ اين راهِ دشوار ندارد در عمل لرزان و لغزان. بينش اول به نظام و شيوهاي براي زندگيِ امّت ما معتقد است که در عينِ گشودنِ راه به سوي همه نوع پيشرفت و ترقي، مانع حلشدن مسلمانها در دستاوردهاي شرق يا غرب باشد و آنان را بر فرهنگ و نظامِ ارزشي اصيل و مستقلِ اسلام استوار دارد.
بينشِ ديگر با حفظِ نام اسلام و بخشي از ارزشهاي آن، جامعه را به راهي ميکشاند که خود به خود درها را بر روي ارزشهاي بيگانه از اسلام و بلکه ضدِاسلام ميگشايد. بينش اول روي شرايطي در گزينشِ مسؤولان تکيه ميکند که جامعه را به سوي امامت متقين و گسترشِ اين امامت بر همة سطوح راه ميبرد.
بينش ديگر بيشتر روي شرايطي تكيه ميكند كه خود به خود راه را براي نفوذ بيمبالاتها در همة سطوح مديريتِ امّت اسلامي و حاكمشدنِ آنها بر سرنوشتِ انقلاب هموار ميسازد.» (كيهان 8 شهريور 1379 ص هفت

